0111

جایی که وایسادم یعنی 28 سال و هفت روز از خدا عمر گرفتم، جاییه که اسمشو میذارم پوچی.راستش هنوز نمیدونم پوچی یه مرحله از زندگیه یا وقتیه که مرحله ای نداری که زندگیش کنی؟ پوچی رو مشتی ممدلی خدابیامرز بقال محلمون یجور معنی میکرد، برانکو ایوانکوویچ یجور، تام هاردی یجور و حکما منم یجور.البته صابون پوچی، قبل ترها هم به تنم خورده و چیز جدیدی نیست ولی خب باید اعتراف کنم که پوچی 29 سالگی با اختلاف،بدمزه ترین، احمقانه ترین ، تلخ ترین و مخلص کلام گاو ترین پوچی ای بوده که تا حالا امتحان کرده بودم.الانم بخش عمده ای از سلول های خاکستری مغزم دارن بهم میگن: "حسین،اوسکول خان، تو که این همه حالت بده و چشمات قرمز کمرنگ شدن و غم داری توی دلت هوار هوار،پس چرا باز فاز سرخوشانه و رندی گرفتی و الکی مثلا علیرغم ضربه ی کاری غصه هات هنوز حالت خوبه و قوی ای؟!"

و منم مثل همیشه در جواب به سوال تکراری احمقانه شون میگم: "اولا که اسکول خودتونید وگرنه من الان نباید در آغاز 29 سالگی که تازه شروع زندگی و عنفوان جوانی ست به پوچی برسم،ثانیا خرای خاکستری بدونید که این واکنش درونی بدنم هست که زیر حجم تلنبار شده ی این همه کوفت و غم و درد و مرض(بخوانید پوچی!)سکته نزنم و جون سالم به در ببرم و پوچی های آپدیت شده ی 30،31،32،33 سالگی و ... رو مزه کنم.

+ دیدید گفتم 1400 هم یه خری مثل خرای سابقه؟!

+ می نویسم که ثبت بشه.مینویسم که یادم بمونه ماه رمضون امسال بعد از 18 سال روزه گرفتن،قرار نیست که روزه بگیرم و از فردا یه روزه خور جدید به جهان اضافه می کنم.

+ به گیسویت قسم، ایمان اگر ایمان من باشد /بیامرزد خدا هفتاد پشت بت پرستان را!

+حالم بده و کاش یکی توی این جهان دراندشت می فهمید،مگه نه؟!

+تاریخ بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۰ساعت نویسنده حسین